![]() |
شعرها | ![]() |
|
|
||
![]() |
|
|
![]() |
اُردي دوزخ اين روزها گهگاه،روزنامه را كه باز ميكني يك ساختمان ميريزد بيرون. من،هذيانهاي يك سطل آبم كه خالي ميشود پشت راه تو كه برنميگردي. ما در هوا جاماندهايم كه ساختمان ريخته. كسي كه يعني،من است ومن يعني كسي كه پشت سر تو سرريز ميشود؛اشك اينروزها،اين برج در روزنامهها اگر نباشد خاطره ميشود و فراموش فراموشِ تو كه رفتهاي ومن در هوا جامانده با سطل خالي آبي در دستم. سطل زباله زبانه ميكشد و جهنم! اينروزها روزهاي خوبي كه نيست؟ هست. Endless
كاغذِ اين شعر
دريا ميشود نامت را كه مينويسم؛ تو بي بادباني هرجا دلت بخواهد ميروي و آنگاه كه در سطرِ آخرِ اين شعر پهلو ميگيري جايي برايِ امضاي شاعر باقي نميماند كه تو تمام نميشوي … و كاغذِ اين شعر تمام ميشود. بازگشت
بهياد بيژن جزني دراين كوهها
چيزي را جاگذاشتهام؛كه برميگردم. رودخانه دربهار ميميرد و آب ديگر نشان پاكي روشنايي نيست. كوههاي ِ خم فرياد ميزنند و طنين ِ گلولهها بار ديگر ديلمان را در مينوردد. خستهام راه ِ سفيدي كه به كوهستان ميرود؛ميگويد. دراين كوهها چيزي را جاگذاشتهام كه برميگردم دامون خوابيده و ديده دم كرده هوا و طنين فريادم هنوز آنجا ميپيچد و من برميگردم تا دوباره بشنوم «ولايبقي مع الظلم» كوهها،بهنجوا تكرار ميكنند و رودخانه،جاري ميشود و دوباره ماهيان آزاد ميآيند خلافِ راهِ آب تا قلهها كه ميروند؛ ميميرند سپيد رود؛آنگاه شرمسارِ حضورِ زندهگي ميشود ايكاش خيال نميمرد. فرياد است خيالِ زندهگي كه مُرد و اين كوهستان تنها گورستانِ زندهايست،كه هست. ماندن،توانِ ديگري ميطلبد تاوانِ تاريخمان را پس داديم و توانِ ماندن را ديگر بار بر ماهيانِ قلهي كوه فروختيم. نه؛ اين راهِ رفته را،كنون توانِ بازگذشتن نمانده است. موزهي هنر معاصر
اينهمه عبور
از مسير / مسيرها تاپيچ / تادالان كه بسيار است و باد، بادگيرها را بسته تا از هرچه هست جمع ميشود و دوباره انگار نو نشده بودند هيچوقت كهنه ميشوند و در موزه اينهمه عبور دالانهاي تكرار و ملال ملالِ ندانستن وجنسي كه از نميدانم كجا، گم شده است هستي ندارد و نفس ميكشد وحوض ِ نهآبِ سياهِ ميانِ حلزوني است كه از هرچه نيست من را پرتاب ميكند تا بادگير ها وباد؛ كه هرچه را بوده، ربوده چهارچوبهاي باكره بكارت برباد / به تاراج رفته بهمنظر مانده و اينك كه سكوت؛ سمفوني ِ نادر خود را در حلزوني ِ گوش ِ ديوار كه معمار / معمار ِمسيرها تا پيچ / تا دالان كه بسيار است مينوازد اصلاً چهكسي يادش مانده معمار كجاست؟ موزه خالي شده ازبس هرچه حلزونها از ديوار بالا ميروند و در صدفهاي نرمشان رئيس، ميكروفن گذاشته، شايد چيزي بهجز سكوت هم سمفوني شود اينهمه عبور ازمسير / مسيرها اين كرمهاي پيچ انگار نو نشده بودند هيچوقت كهنه ميشوند و …
|
|
![]() |
سـحرخوابي
بهدوست عزيز عليرضاكافي نهبرماندن به دوستي نشستهايم، كه تهي دست و نغمهي چرخانِ گرامي، تنهاست نگاهامان بر هم محو ميشود و عبور ميكند يكي آرام سياه ميشو پيالهاي كه پر خواهد شد، تعلل ماندن است
ورنه نگاها كه محو و سياه قمر، ديگر نميچرخد كه كوكِ گرامي هم تمام ميشود - آقا، صداكنيد نخوابد دوستان نشستهاند چشم آن يكي آرام، باز ميشود بهجمع
-«سلام» دستي دستهي دستگاه را كار ميگيرد و قمر دوباره ميچرخد و ميخواند تا كلامي جاي ِ پيالههاي خالي، پر شود؛ صبح شده و دوستان يكبهيك رفتهاند آواز ِ قمر نميچرخد، ديگر و نگاهي آرام سياه ميشود. گذار ناگزير
با آبي كه نهطلبيده مراد است، مينوشم
تو نه روزي، نه آفتاب من اما شب، كه پشت در جامانده پشت هيچجا هم آبي، است آبي كه ريخته مراد نهطلبيده و مراد هميشه آبي است كه ريخته كه ريخته؟! پشت سر تو كه رفتي، نيامدي بعد. پس فايده، در هيچجا مستتر است در هيچجا كه شب شب كه پشت در مانده مثل آبي كه مرادش؛ بيفايده و من؛ مشق شب از سرمشق ملال اين مارپيچ هيچ را هربار دوره ميكنم تا تا آنجا كه ميشود، بلندترين فرياد « مينوشم؛ زنده باد» پس فايده بي خودش هم تنها مانده مثل من، در مشقهاي شب خودم را هنوز از تو دوره ميكنم. متروك وسوسهي جدايي، هربار
عاشقترم ميكند و باز دنبال پژواكِ گلولهها (تورا كه بوسيدهام ) بر رحل خواهم خواند. وترسان گنجشگكي را كه زمستان پوشيده، ميگويم خواب بر درخت حرام است و گوش بر تو كه نشنيدي، رفتي ـ « بر گورِ من برهنه شويد و پاهاتان را در حوض ِ آب بشوئيد و برويد تا وسوسه جداتان كند از هر بند» من خود را با تو تمام كردهام و در تدفين ِ من آيهاي آمد كه برهنهگيات را، بر گورِ من حرام ميكند گلولهاي كه من را برد؛ ميخندد. درد دل براي شكوفه من ته آن چاه نميآيم بگذار بگويند ترسيده ريسماني كه برادارن از يوسف دريغ كردند و تو اگر مفت گيرت بيايد با آن خفه ميكنيام من نمردهام كه از دست هر كس بميرم بي تو نميميرم كم نميآورد اين راه را مردي كه سرش را كرده توي چاه و منيژه را صدا ميزند مثل آهويي كه ضامنش در رفته باشد يا يوسفي كه برادرهايش را فرياد كند راه رفته را برگرد بيا كنار دستم بنشين ريسماني كه آويختهايم، ما را بس است از چاه كه درآمدي لباس من خيس شده بود آفتاب همينجا لباسهامان را خشك ميكند مثل بار قبل از قصههايي كه نگفته بودي بگو تا آهو بچههايي را مادرانه باشي و چشمهايم ديگر نبينند خيسي لباس برادارهاي ناخوانده از خون تو نبود تا انتهاي اين راه هزار و يك شب باقيست قصههايي كه گرد هم آمدهاند، تمام ميشوند. كابوس از چشمم كه سرازير ميشوي، صبحها تا مذاب خاطرات شب خستهام ميكني چيزي از خابم را دزديهاي ميان استخوان سينهام درد ميگيرد گرفتار بهار شدهام كه پيرم ميكند نميداني چرا ميآيي مثل شكوفهاي بيوقت اين عابران هراسان هربار بيتفاوت كنار ميكشند تا در خيابان راه بند بيايد و فرياد آمبولانس نعش كش شود ذوب شدهام شكوفهاي در دستم و در ياد كسي كه جاماندهام، تويي روز ميگذرد و در گورهاي بينشان يادت يكي اضافه ميشود حالا ميداني بهار نزديك است و تو شكوفهاي از حرم مذاب يك خاطره كه زمستان را تاب آورده در گور بينشاني ديگر من جامانده از كابوسهاي شبانهام كه نگفته بودم همين بود آني تنهايي براي اميد بر بندِ نگاهي كسي جا ميماند كه كجا ديدهام / نميداند بوسه كه هر گلوله آغوش كه هر نفرت مهري گريخته از منظرمان تنها نگاه و خيرهگي است اگر فقط از اين دندهي چپ برگردد بندبازي را ميماند در تعادلِ پائيزي ِ يك فصل. چشم بستهاي چنديست گلوله برده يا تقدير كه برگها ريختهاند؟ با نگاهت كم شده خوشبختي از هرچه نامرادي و نامردي كمآوردي نگاه كن نترس در نگاه و خيرهگيات جا ميماند كسي كه از نگاهت افتاده بندبازي كه بازي را باخته و تماشاچيان كف نزده، رفتهاند.
|
|