![]() |
داستانك | ![]() |
|
«بهدوست نويسندهام: قاسمكشكولي» داستانِ نويسنده تازه تمام شده بود كه فهميد مرده؛ فهميد كه اصلاً خودش، خودش را كشته. زنش ناهيد آنجا كنار در ايستاده بود و پسرشان اللهتيتي * كه به مدرسه ميرفت را صدا ميزد كه انگار چيزي را جاگذاشتهاي؛ صبركن اللهتيتي* *. نويسنده نميداند كه همهي اينها بوده كه در داستانش نوشته و يا اينكه داستان زنده شده؛در هر حال او بايد حالا مرده باشد.ميگويند نويسنده تا آثارش خوانده ميشود در آنها زنده است؛ اما داستان آخر نويسنده را كه آخر داستان ميميرد،تاكنون كسي نخوانده. او فكر ميكرد پس از مرگِ نويسنده هم ميشود ماجرا را ادامه داد تا بخشي از حيات نويسنده ادامه يابد؛ ميشود برايش بزرگداشت گذاشت و از او تجيل كرد. -آره، اينجوري بهتره، پيام اخلاقي هم داره… اينرا نويسنده گفت و شروع كرد كه براي حفظ حيات خود ادامهي داستان را بنويسد. «اما نويسندهاي كه مرده، كه خفه شده، ترورشده، حالا هرجور كه داستانش تمام شده، ديگر نيست كه باقيِ ماجرا را ببيند و بنويسد.» ناهيد برايش چاي آورد و چند صفحهاي را به او داد كه بخواند؛ خواند و گفت: تو مُردهاي تو ديگر مرد من نيستي. نويسندهنوشت: «با وجود اينكه ساعتي ميشود كه من اينجا پشتِ ميزِكارم مُردهام، اما زنمكه برايم چاي آورده وتكانم دادهچونفكرميكردهخوابم، اينرا تازه فهميده». ناهيد جيغي كشيد و رفت، و نويسنده به جملهاش افزود كه: «ناهيد چاي را زمين ريخت، مثلِ روز خواستگاريش، و با فريادي گريخت. چراكه نويسندهاي را ديده بود كه مُرده است ولي هنوز دستانش مينويسند و هنوز داستانش ادامه دارد.» * ماه را گويند،در گويش گيلكي ** عنوان داستاني از قاسمكشكولي در مجموعهي "زن در پيادهرو راه ميرود".
چيزي را جا گذاشتهام و بر ميگردم كه ميبينم آنجا نيمكتي خاليست كه جاي خالي كسي را معني ميكند كه برگشته بودم ببينمش؛ حالا كه نيست. مينشينم و نشستهام و نشسته حالا كنارم انگار پارسال، دست در دست، كه جور ديگري نميچسبد اين بدنها به هم يا اينجا نميشود، كه نگاها موذياند و مزاحم زياد. پس بيخيال ميشويم و ديده بر ديده تا فرصتي بعد. حرفهايي ميآيد و شنيده ميشود كه هنوز، هنوز كه برگشتهام و نيمكت خالي است، نميدانم كه يادم داده و يادم مانده بنوسم يا نه! بي تفاوت مثل هميشه، مثل آدمي كه دنبال چيزي ميگردد، دنبال كليدهايم ميگشتم، دست ميكشم از زيادي لباسهايي كه پوشيدم ميخندم. زمستانِ پربرفِ سردِ پارسال است و من دسته كليد را در خانه جا گذاشتهام و ماندهام پشت در. تا پارك راهي نيست كه تا الهام با كليدش بيايد آنجا بنشينم روي نيمكتي كه آنروز او نشسته بود و من روي آن مينشستم هميشه. نميدانم چه شد كه او چيزي گفت يا من را چيزي ميشد آن وقت كه صحبت سرباز كرد و زخم كهنهي قلب من سرريز شد دردش و بازگفتنش به او آغاز از آنجا و آنروز بود. و نميدانم هم كه او چهشد كه پذيرفت به شنيدن و چند هفتهاي كه گذشت، كليد را در خانه جا ميگذاشتم به عمد تا در پارك در برف هر وقت عاشق او باشم و تا امروز او هم هر روز ميآمد به دلدادهگي ساعتي با هم مينشستيم تا زمستان تمام شد و برف نيامد ديگر، بهار. ساعتي مينشينم كه عيد است و شايد مهمان آمده باشد، نا خوانده و يا كاري رفته پِياَش ميآيد؛ نميآيد و من بلند ميشوم و ميروم كه تا هوا روشن است الهام از اداره بر ميگردد و چاي ميريزد و حرف ميزند و تلفن و زندهگيِ هميشهيِ قبل از زمستان پارسال ميشود. اما انگار چيزي را جا گذاشته باشم، چند قدم كه جلو ميروم، از پارك بيرون نزده برميگردم و ميبينم آنجا نيمكت خاليِ هميشهي من جايِ خاليِ كسي را مينمايد كه برگشته بودم ببينمش، حالا كه نيست، مينشينم تنها و سيگاري ميگيرانم. قار كلاغي كلافهام ميكند. از هرچه متنفرم از كلاغ هم. تنها دست راستم پوست سبز چوبين نيمكت را تا آخر لمس ميكند. |